تبليغاتX
دل شکسته
دریای غم ساحل ندارد


مهربانم اگر بگويم تو را از ماه و ستاره ها و خورشيد و تمام هستي بيشتر دوست دارم باور كن كه اين حرف دروغ است ,اگر بگويم تو را مثل گلي دوست دارم بازم دروغ است يگانه محبوبم حاضرم بگويم تو را مثل خدا دوست دارم و ميپرستم ! خدايي كه تو را آفريده و مرا در گروه عشق تو حس كرد پس من نيز خود را نه بخاطر تو و تو را بخاطر روحت و روحت را بخاطر دل مهربانت دوست دارم. چون غروب خيلي قشنگه تو خود خود غروبي چه كنم قحطي واژه ست, هر چه هستي خيلي خوبي

 

روز ولنتاین را به تمام عاشقانی که معنی عشق  واقعی را درک میکنند تبریک میگویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:15  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:39  توسط مینا  | 

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند..........!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:21  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:29  توسط مینا  | 

خوش به حال اونایی که دلشون از سنگه

هیچ وقت دلشون نمیشکنه

میشه غرور ادما هم از سنگ باشه؟

من دلم تنگ میشه

تو دلت سنگ میشه

نذار این تنگ بلور

بشکنه با این غرور

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 12:45  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 12:33  توسط مینا  | 

    

می دونی چرا وقتي گريه می کنی آروم می شی؟!

چون اشکهای سردت قبل از اينکه از مجرای چشم سرازير بشه يه سری به قلبت می زنه .

بعد قلبت که خيلی داغه حرارتشو می ده

به اشکات و اشکات گرم می شن.اونوقت اشکات هم سرما شو نو می دن به قلبت.

اينجوريه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:54  توسط مینا  | 

خدا یا

انکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهای گذاشت تو در تنهاترین تنهایش تنهای تنهایش نگذار

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:48  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:30  توسط مینا  | 

برای تو مینویسم

برای تو و آن چشمهای قشنگت که گاه كه به سردی ميگرايد ‚ منجمد ميکند و پوچ می کند همه آنچه که بود و هست و اکنون را
و گاه كه از آنها شراره ميجهد ‚ شعله ور ميکند و ميسوزاند تمام ناخوشي ها را برای لحظه های بودنت ‚ نه برای هجرانت.
برای اکنونی که هستی و گرمايت را احساس ميکنم ‚ صدايت را ميشونم و نفسهايت را حس ميکنم و حجمت را درکنارم.
راست ميگفت :دوست داشتن واقعی تنها مفهوم تعريف نشده بشريت است
و در اين ميان آنچه ميدانم اينست که دوستت دارم . دوست داشتنی متفاوت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:26  توسط مینا  | 

مطمئن باش و برو

 

                   ضربه ات

 

کاری بود

                                      دل من سخت شکست

                                                    

 

           و چه آسان به من و سادگیم خندیدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:25  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:19  توسط مینا  | 

 خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
......................
...................
...............
............
..........
........
......
....
...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:12  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:1  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 15:59  توسط مینا  | 

 

ساحل نزدیک است اینجا ...

در آن کوسه ای نیست ...

در آن قایقی گذر نمی کند ...

و هر روز دختران زیبا برای آدم آبمیوه می آورند ...

و در گوش هم زمزمه می کنند ...

عشق را ...

دوست داشتن را ...

...

دریا جای خوبی است ...

کسی سر دیگری را زیر آب فرو نمی کند ...

کسی در آن غرق نمی شود ...

گرما ندارد اینجا ...

اینجا کسی فکر و خیال گم کردن همراهش را ندارد ...

اینجا کسی به کار آدم کار ندارد ...

دریا آرام است اینجا ...

.......

...

اینجا زود به زود آخر هفته می شود ...

و آدم هم زود به زود شکست می خورد ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:42  توسط مینا  | 

 

دلتنگی احساس غریبی است ...

 

که من هرگز نفهمیده بودم معنی اش را ...

اهمیتی هم نخواهد داشت ...

وقتی روح خراشیده می شود ...

نباید دنبال توجیه گشت ...

 

 

مرا صدا نکنید دیگر ...

من گوش هایم را گرفته ام ...

و دارم می دوم به دور جزیره ام ...

پا برهنه ...

تنها ...

خسته ...

دور می شوم از شما دوباره ...

از اینان که احاطه ام کرده اند اینجا ...

...

بر هر که دست گذاشتم این روزها سنگ شد ...

هر چشمی را که بوسیدم کور شد ...

هر دستی را که لمس کردم قطع شد ...

هر لبی را که بوسیدم خشک شد ...

با هر که حرف زدم دیوانه شد ...

با هر که خندیدم افسرده شد ...

با هر که گریستم پژمرده شد ..

آری ...

این سرنوشت من است ...

تکیه نخواهم داد  بار دیگر ...

دنیا جایی برای تکیه دادن ندارد ...

فریاد نمی زنم ...

کسی صدایم را نمی شنود ...

گوش هایم را می گیرم ...

چشمهایم را می بندم ...

نگاه نمی کنم ...

گریه نمی کنم ...

مطمئن باش ...

قول می دهم ...

...

روزها که دیوانه می شوم نسکافه ام را می خورم ...

شب ها که آرام ترم ...

مدام به سینه هایت نگاه می کنم ...

دنیا ساکت می شود ناگهان ...

دنیا اکنون می داند ...

تو مال من شده ای دیگر ...

دنیا مال من است اکنون ...

و ما رستگار می شویم همگی ...

.......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:40  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:38  توسط مینا  | 

سازنده ترين كلمه "صبر" است ... براي داشتنش دعا 

كن. روشن ترين كلمه " اميد" است... به آن اميدوار

باش. ضعيف ترين كلمه " حسرت" است ... آن را نخور.

تواناترين كلمه " دانش " است .... آن را فراگير محكم

ترين كلمه "پشتكار" است ... آن را داشته باش. سمي

ترين كلمه "شانس" است ... به اميد ان نباش. لطيف

ترين كلمه " لبخند " است ... آن را حفظ كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:38  توسط مینا  | 

alt
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:8  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:5  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:5  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:3  توسط مینا  | 

 

 

 

 

 

 

چنان از زندگي دلسرد و دلگيرم................................که روزي مرگ خود را جشن مي گيرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:10  توسط مینا  | 

 

یه روز نگاهم میکنی یه روز جوابم می کنی   

    یه روز مثل کوه یخی با غصه ابم میکنی

یه روز میای اسن منو کنار اسمت میزاری 

   یه روز منو دور کی بینی اسم منو خط میزنی

خوب میدونی که چه جوری دل منو بلرزونی

  خب میدونی که چه جوری دل منو بترسونی

حالا زدی یه دستی دل منو شکستی 

 تا امدم بجنبم دل به غریبه بستی           

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:3  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:0  توسط مینا  | 

 

اگه احساسم و کشتی     اگه از یاد منو بردی             

  اگه رفتی بی تفاوت        به غریبه سر سپردی          

  بدون اینو که دل من       شده جادو به طلسمت       

یکی هست اونور دنیا         که تو یادش مونده اسمت 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:59  توسط مینا  | 

 

اگه احساسم و کشتی     اگه از یاد منو بردی             

  اگه رفتی بی تفاوت        به غریبه سر سپردی          

  بدون اینو که دل من       شده جادو به طلسمت       

یکی هست اونور دنیا         که تو یادش مونده اسمت 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:59  توسط مینا  | 

زندگي سوختن وساختن است

 

بي جهت تجربه آموختن است

 

زندگي صحنه قماريست،قمار

 

چه قماري كه همش باختن است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:58  توسط مینا  | 

دستام را به سویت دراز کردم انها را پس زدی سرم را بروی شانه هایت نهادم مرا از خود راندی. چشمانم را از چشمانت دوختم اما نگاهت را از من دریغ کردی چون هیچگاه مرا ندیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:55  توسط مینا  |